نامهی احمد شاملو به آیدا
نامهی احمد شاملو به آیدا
چهقدر تو را دوست دارم!
چهقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم!
چهقدر حرف دارم که با تو بگویم!
امّا افسوس!
همهی حرفهای ما این شده است که
تو به من بگویی: «امروز خسته هستی.»
یا: «چه عجب که امروز شادی!»
همین و همین!
چهقدر تو را دوست دارم!
چهقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم!
چهقدر حرف دارم که با تو بگویم!
امّا افسوس!
همهی حرفهای ما این شده است که
تو به من بگویی: «امروز خسته هستی.»
یا: «چه عجب که امروز شادی!»
و من به تو بگویم: «دیگر کی میتوانم ببینمت؟»
و یا تو بگویی: «میخواهم بروم. من که هستم به کارت نمیرسی.»من بگویم: «دیوانهی زنجیری! حالا چند دقیقهی دیگر هم بنشین!»
و همین!همین و همین!
تمام آن حرفها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه میکشد تبدیل به همین حرفهاو دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت میاندازد؛
وحشت از این که رفتهرفته تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پر و بالی بزند، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 2:12 توسط بهترین بلاگر جهان ( سروش )
|
به دلیل علائق شخصی و دیگر مسائل این وبلاگ را با عنوان بهترین وبلاگ جهان ایجاد نمودیم تا با تلاش خود و کمک دوستان و همچنین استعانت از خداوند متعال بتوانیم وبلاگ خود را بسط و گسترش داده تا در نیل به این هدف آرمانی موفق شویم . لذا از هر گونه نظر یا انتقاد سازنده شما دوستان و بازدیدکننده های گلمان استقبال خواهیم کرد .